![]() |
![]() |
|
|
کافیست حتی در ناخودآگاهت برای کسری از ثانیه پرسشی ایجاد شود، آنوقت است که یک تجربه پیش می آید، سوار ماشینی می شوی که رادیواش روشن است، ناشناسی را می بینی که از میان تمام صندلی ها می آید و کنار تو می نشیند یا توی پارک روی نیمکتی می نشینی و یک پیرمرد عجیب می آید و می خواهد یک فرم را برایش پر کنی. وقتی خوب به همه آن اتفاقها و حرف ها چه از زبان مجری رادیو چه از زبان ناشناس توجه کنی می فهمی همه به یه نحوی پاسخ پرسش تو هستند!
اما پرسش های حقیقی آنهایی هستند که چه بخواهی و چه نخواهی خود را نشان می دهند و راه را به آگاهی آدم می بندند. پرسش هایی که وقتی با آنها کنار می آییم و حلشان می کنیم، تازه می فهمیم هنوز وجود دارند. این پرسش ها وقتی به زندگی ما هجوم می آورند که بیشتر از هر وقت دیگری باید کنار بایستند. آنها بارها و بارها پرسیده می شوند اما به ندرت پاسخی برایشان پیدا می شود. آنها ماهیت خود را به آرامی و برخلاف میل ما نشان می دهند!! پرسش ها ما را از درون می خورند و به خاطر جلب توجه ما آگاهی ما را می جوند!! اما زمان های پرسش نه لحظات شکست هستند و نه لحظات ضعیف! آنها لحظات بیداری هستند... اگر فرار نکنیم و آنها را جستجو کنیم تا به آگاهی و اصالت برسیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 16:52 توسط فرامین |
|
|
چقدر خوب که چراغش روشنه!
- به به! خوشگل دایی چطوره؟ ماشاالله چقدر سر حال شدی... موهات بلند شده مثل هنر پیشه ها شدی... می گم: دختری که داییش ازش تعریف کنه باید... هر دو می خندیم. با لحن معنی داری حالم رو می پرسه. با اینکه اون سر دنیاست اما بیش تر از هر آدم نزدیک دیگه ای از ناگفته هام باهاش حرف می زنم. مثل همیشه با حوصله به حرفهام گوش می ده. وقتی از دلتنگیم می گم حالت چهره اش عوض می شه. می دونم که خوب درکم می کنه (شاید به خاطر اینکه خودش هم عاشق شده). می گه این چیزها ممکنه تا مدتها باهات بمونه. گاهی حتی بعد از ۱۵ سال که فکر می کنی قضیه دیگه برات عادی شده و باهاش کنار اومدی ممکنه خوابش رو ببینی. یاد خوابهایی می افتم که شده محل ملاقات هر شب ما و حال بدی که بعد از پریدن از کابوس اون خاطرات دارم... توی چشماش نگاه می کنم. با تمام وجودش سعی می کنه منو بیشتر از همیشه به یاد خودم بندازه. وقتی ازم می پرسه: فکر می کنی ارزشش رو داشت؟ سرم رو پایین می اندازم. چیزی ندارم بگم. ته دلم جواب سوالش رو می دونم. همه چیز برای ۱۰۰ هزارمین بار از جلوی چشمم رد می شه. این بار دارم سعی می کنم یه جای این قصه رو پیدا کنم که با افتخار دوباره توی چشمای داییم نگاه کنم و بگم: آره! داشت. فرامینم عینک سبزم رو برداشته ام. دیگه کاه رو یونجه نمی بینم. می بینم تمام این سالها که اون راضی از تصمیمش و بدون هیچ حس مسوولیتی به دنبال زایش شادی بود من با خودم چه کردم. تو چی فکر می کنی؟ واقعآ ارزشش رو داشت؟ یاد حرف چارلی چاپلین افتادم که به دخترش گفت: هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 10:18 توسط فرامین |
|
|
کنار می آیم با همه چیز... چون زنان روسپی با همه کس... به من بگو کنار اینهمه بی تو بودن چرا؟ با تو کنار نمی آیم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 12:25 توسط فرامین |
|
|
ببین چگونه قناری ز شوق می خندد نترس از شب یلدا، بهار آمدنی است
پ.ن. از سهراب سپهری آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 0:22 توسط فرامین |
|
|
فرامینم دیشب یه کتاب قدیمی رو پیدا کردم! اون جلد صورتی و سفید، چاپ ۱۳۵۰ و پرنده ی کانون پرورش فکری اون زمان، یادآور ۱۰ سالگی من و تمام اون حس های قشنگ بود. الان که فکر می کنم می بینم اولین بار که حس مادرانه داشتم موقع خوندن همین کتاب بود: ساندرین، مامان کوچولو!
کتاب ۲۰ سال و قهرمان داستان ۴ سال از من بزرگتر بود اما موقع خوندن تک تک صفحاتش رو زندگی می کردم. وقتی تام با بچه های مدرسه دعوا می کرد و خونین میومد خونه منم دعواش می کردمُ. از دست لولو که همیشه مریض بود و خسته حرص می خوردم برای بهبود مادر دعا می کردم و ماری ژاک کوچولو که منم مثل ساندرین عاشقش بودم (البته نه بیشتر از تو) ... عمه نونو رو که دیگه نگو. اون موقع به قول امروزی ها همش روی نِرو و شبیه یکی از عمه های خودم بود . به یاد تو افتادم. می دونی اولین بار که رسمیت پیدا کردی کی بود؟ بابایی حالش خوب نبود، آخه بعضی وقتها پریود می شد!! دیشبش کلی باهاش حرف زدم تا زنده بمونه. فردا که سر کار بود دلم طاقت نیاورد غصه دار باشه، زنگ زدم. با بی حوصلگی جواب می داد و می خواست زودتر قطع کنه. نمی دونم چی شد که همون لحظه تو رو به دنیا آوردم. راستش تو از همون اول هم باهوش بودی، به بابایی گفتم باشه من خداحافظی می کنم اما یکی اینجاست که می خواد باهات حرف بزنه! صدای قلبش رو از پشت گوشی می شنیدم وقتی با صدای بچه گانه ات می گفتی: بابایی سلام، پس کی از پیش مسافرت برمی گردی پیش من؟ قربون صدقه ات می رفت. حس پدرانه اش توی لرزش صداش موج می زد و مطمئنم از راه دور محکم بغلت کرده بود و یادش رفته بود که چقدر برای رفتن عجله داشت. بعد از اون بود که این اسم قشنگ رو برات انتخاب کرد. خیلی دوستت داشت دخترم، اینو هیچوقت فراموش نکن و در موردش شک نداشته باش. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 12:7 توسط فرامین |
|
|
به یاد داشته باش من می توانم خوب باشم، من می توانم بد باشم، من می توانم خائن باشم یا وفادار، من می توانم فرشتهخو باشم یا شیطانصفت، من می توانم تو را دوست داشته باشم، من می توانم از تو متنفر باشم، من می توانم پاسخت را بدهم، من می توانم سکوت کنم، من می توانم نادان باشم، من می توانم دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 22:22 توسط فرامین |
|
|
چشمام رو می بندم، فقط یه نفس عمیق کافیه که صدای پا رو بشنوم. آشنا نبود. اما قصه ای که می گفت همون حرفهای هر شب من بود. شک داشتم که در رو باز کنم. یعنی همه اون سالها کسی بوده که صدای منو می شنیده؟ غریبه گفت دوستت دارم، دستم لرزید و من به گوشه دستمال تا خورده کنار فنجون قهوه خیره شدم که خیس شده بود و رنگ قهوه ایش داشت حریصانه خودش رو از تار و پود دستمال به بالا می کشوند. چقدر ساده روی هم تاثیر می ذاریم. داشتم فکر می کردم پشت رسمیت این همه واژه و حس چی به بقیه می دیم؟ حس گرمی و بوی مطبوع روابط یا لرزش و رنگ کدر دل و ذهن؟ چقدر آروم شدم از اینکه به کسی با حرفهام زندگی دادم و چقدر رنجیدم از اینکه کسی با دلخوری از کنارم رفت؟ غریبه داشت "بوی موهااااات" رو می خوند، دل به دریای صداش سپردم و دویدم. در رو که باز کردم هیچ کس نبود... فقط صدای باد بود که می گفت: سخت می گیری، شایدم صدای غریبه بود. حتی نمونده بود که بگه ببخشید زنگ رو اشتباه زدم...
فرامینم نباید دلگیر باشیم، شاید خونه ی امن و قرارش اینجا نبوده... دنیا اونقدرهام که می گفت سخت و بد نیست، این لحظه های بی قراری و دلتنگی هم می گذره، تموم می شه و زندگی ادامه داره |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 20:57 توسط فرامین |
|
|
می گن وقتی به کسی فکر می کنی خوابش رو می بینی اما من که هیچوقت ندیدمشون و به فکرم هم نمی رسید که بهشون فکر کنم (توی خواب یه حس احترامی داشتم که نمی تونم فعل مفرد به کار ببرم) چه مرد نازنینی! هر چی باشه بابای بابایی تو بوده دختر خوشگلم. نمی دونم چرا اون حرفها رو گفت شاید داشت به عنوان یه پدر وظیفه پسرش رو به عهده می گرفت. چقدر دلم می خواست بابایی تو هم اون حرفها رو بهم می زد... -نظر تو در مورد پدربزرگت چی بود؟ -بابای بابایی مرسی که بهمون سر زدی، حرفهات بهمون آرامش داد، ما هم برای آرامش و شادی روح نازنینت دعا می کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 17:59 توسط فرامین |
|
|
گاه تسلیم باش، گاهی شاهد و گاهی جنگجو!
در زمین: بپر، بخند، بگیر، بجنگ، به دست بیاور... اما در برابر ماوراء: پذیرا باش و تسلیم! درمقابل آن سکوت کن و تنها نظاره گر باش، بدون تفسیر، بدون اینکه به دنبال علت باشی، پذیرا باش که او بهترین را خواهد داد. همه چیز دستِ ما نیست دختر عزیزم. بعضی چیزها فراتر از توان ماست، می تونی باهاشون بجنگی اما نتیجه اش فقط از دست رفتن انرژی و روحیه ات و غافل شدن از تواناییهات در زندگیه. زندگی ای که با تو و بدون تو می گذره. تلاش کن خوب باشی اما عدالتی وجود نداره. جبر هم بخشی از زندگی ماست. اگر این جبر نبود همه چیز دنیا قابل پیش بینی می شد و شاید زندگی یکنواخت تر از اون چیزی که هست! دارم یاد می گیرم پذیرا باشم و با زندگی نجنگم مستیم و خراب در خرابات این مست خوش خراب دریاب آیینه به نور اوست روشن مه بنگر و آفتاب دریاب (شاه نعمت اله ولی) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 11:12 توسط فرامین |
|
|
جاده کم عبور هزینه ای دارد دخترکم و من در دو راهی جنگل آن را انتخاب کردم. گفتم انتخاب!
آری این حق را داشت که انتخاب کند با ما بماند یا کسی که با او شادتر است. این را چند وقتی است که می دانم. می دانم به زنجیرش نمی توانستم درآرم حتی وقتی می پرستیدمش. اما تو واژه انتخاب را بهتر از من می دانی و برای عشق آن را از خود سلب نمی کنی، و بهتر از او می دانی زیرا انتخاب می کنی اما به عزیزانت فرصت فهمیدن و کمک به پذیرش آن را می دهی. می دانم که تصور تو از زندگی فقط برنده شدن خودت نیست، پس روز انتخاب تو روز شادی همگان است آنچه برایم باور پذیر نیست تجربه کردنم از سوی او بود. اگر مرا نمی خواست چرا به نام عشق طعم زن بودنم را چشید؟ درد عاشق بودن را برایم به یادگار گذاشت؟ باور عشقم را به بازی گرفت در حالی که تنها خودش می دانست که قصد رفتن دارد... خدایا... برای او که قلب مرا شکست، مهربانی برای آنکه روح مرا آزرد، بخشایش و برای خویشتن خویش آگاهی می طلبم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:3 توسط فرامین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دختر شيرينم،نمی دانم اين نسيان ناشيانه ای که او خود را بدان سپرده چرا تا محو کردن تو هم کشیده شده است. می دانی، او وظيفه دشوار زندگی کردن و وظيفه سهمگین مورد تحسین بودن را همواره بر دوش می کشد و تو بزرگوارتر از آنی که اين کارش را به حساب بدجنسی يا دوست نداشتنت بگذاری. گرچه پست های آخرت را نتوانستم بازيابی کنم، اما تو که خوب يادت هست وقتی گفته بود: هميشه دوستتون دارم، هميشه! و يا آن شب يلدا که تمام نيروهای انسانيمان بيدار شده بود... حتی اگر آنها امروز در تو نوشته نيستند 3 نفر آنها را هميشه در ياد دارند: من، تو و... پدرت
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1389 دی 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 اسفند 1388 مرداد 1387 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
RSS
|